مسافر
####××.............غصه نخورمسافر اینجاماهم غریبیم..........××####
بعضی وقتها بعضی چیزها نمی ذاره آدم آرووم باشه... وقتی باروون میاد وقتی هر روز یک خیابون تکراری رو طی می کنم تا به مدرسه برم. وقتی آهنگ های مورد علاقه ام رو گوش می کنم .وقتی اشک می ریزم. وقتی تو تاریکی تو اتاقم به دیوار تکیه می دم و یه گوشه کز می کنم. وقتی آه می کشم. وقتی بعضی از جمله هارو تکرار می کنم. وقتی باید الکی لبخند روی لب بیارم تا کسی حرف دلم رو نخونه و ندونه. اون وقتایی که آلبوم عکسم رو ورق می زنم. وقتی که دلم می گیره... خاطره ها همیشه همراهم هستن. نمی شه ازشون فرار کرد.بعضی وقتا می گن باید فراموش کنی درصورتی که عادت کردن به بنودن و نداشتنشون هم خیلی سخته اونوقت فراموش کردنش!... فراموش می شم اما نمی تونم فراموش کنم. جالبه...کلی برای خودت فلسفه می بافی دلیل و مدرک میاری ...برای کس دیگه ای نه!...فقط برای خودت تا الکی به خودت بقبولونی که اتفاق هایی که افتاده خیلی جالب بودن همه به هم ربط داشتن و اگه خدا نمی خواست این اتفاق ها بیافته وقتی از یه طرف امیدت رو از دست می دادی از یه طرف دیگه یه راه بهت نشون نمی داد... کاش الان هم این قدرت رو داشتم تا برای خودم دلیل و مدرک بیارم تا روزهام پراز پشیمونی نمی شدند. خیلی سخته وقتی پشیمونی رو تو لحظه لحظه ی زندگیت حس کنی از همون لحظه ی اولی که اون اتفاق مثلا خوب برات می افته روزهای تو هم پر از پشیمونی می شند. پشیمونی از آشنایی... پشیمونی از ابراز علاقه کردن... پشیمونی از خندیدن... پشیمونی از اینکه باهاش راه اومدی... پشیمونی از اینکه رفتار سردش ذره ذره خوردت کردو تو هیچ نگفتی... پشیمونی از اینکه چرا بهش فکر کردی... پشیمونی از اینکه ندونستی به چه آدمی دل بستی... پشیمونی از اینکه ندونستی ارزش نداره... پشیمونی از اینکه هنوز هم نتونستی فراموشش کنی... پشیمونی از اینکه عادت کردن به نبودنش هم برات سخته... پشمونی از اینکه باروونی که همیشه عاشقانه به زیر قطره هاش قدم می زدی حالا خاطراتش رو برات زنده می کنه. پشیمونی از اینکه قشنگ ترین روزهای زندگیت پراز غم شدن... پشیمونی از اینکه به خاطرش دروغ گفتی... پشیمونی سودی نداره... اما پشیمونم از اینکه قدرت این رو ندارم تا فراموشش کنم و از کنارش بی تفاوت عبور کنم و با دیدنش قلبم به شدت نتپه. پشیمونم از اینکه گول غرور نگاهش رو خوردم و عاشق غرور بی جاش شدم... پشیمونم از اینکه ندونستم از همون لحظه ی اولی که بهش گفتم دوستت دارم اون فکر می کرد عشق و احساس من هم هوسه... پشیمونم از اینکه عاشق کسی شدم که ارزش عشق رو پایینمیاره و برای خودش عشق و احساس رو تو یک کلمه خلاصه کرده : شهوت افسوس حالا پشیمونی بی فایده اس... غرور من زیر نگاه مغرور اون از بین رفت و دم بر نیاوردم... عشقش منو به جایی رسوند که مجبور شدم بگم لعنت به عشق برو امروز نمی دانم کدامین شب خواهی رفت از یادم وبرگردانی آن قلبی که روزی من به تو دادم نمی خواهم ببینی من شکستم بی صدا هر دم برو امروز از یادم ، برو امروز از یادم نگاهت عمق دریا را به هیچ می خواند تا باشد نگاهت برق زرین را پر از بی هوده گی می کرد به یاد روز هایی که نمی دانستم هستی پراز افسوس بیگانه ام ،پراز سردی و خاموشی قصه ی تنهایی من پر از ستاره و غمه کی می دونه سکوت کجاست خاکای باغچه با نمه؟ کی می دونه پاییز کجاست برگای زرد تاک کجاست کی می دونه ترانه ی بهانه ی نگات کجاست؟ پرنده بودن تا به کی؟ قفس واسه آدم کمه پرواز ما بی اثره بال و پرم پراز نمه غصه و بی قراری ها قصه ی تلخ رفتنه شادی اگه خواستنیه موقته ؛رفتنیه رفیق گریه های من تو پیچ این جاده گمه بهانه بود حرفای اون رفتن اون مسلمه سلام.خوبید؟ ایشالا از این دوتا شعر خوشتون بیاد. ایشالا زود برمی گردم. فعلا.... می شه خوب بودو خوب دیدو خوب زندگی کرد. می شه آسمونو آبی دیدو روزا رو آفتابی. می شه باروون رو دوست داشت و زیر قطرات سردش آرزو کرد. می شه تاریکی نباشه و تنهایی نمونه. می شه ساحل دریا آرووم باشه و موج ها خسته. می شه ابرها قهر باشن و دور. می شه ماه همیشه بتابه و ستاره ها چشمک بزنن. می شه تکرار رو دوست داشت . اما نمی شه فراموش کرد. نمی شه عشق رو از یاد برد. نمی شه خاطراتش رو از یاد برد. نمی شه تو قلبت نباشه. نمی شه عذاب نکشید. نمی شه اشک نریخت. نمی شه آرووم موند. نمی شه خندید. نمی شه بغض نکرد. نمی شه دیوونه نشد. اما می شه عادت کرد. می شه باور کرد. می شه فریاد نزد. می شه صبور بود. می شه خاطرات بایگانی شده رو خاک گرفت. شاید بشه رفت. می شه فرار کرد. نه از خودت و از خاطراتت. اما از واقعیتی که کنارته می شه گریخت. می شه رفت جایی که شبیه اینجا نباشه. می شه جایی رفت که تو خاطرات زندگی نکرد. می شه سکوت کرد. می شه فکر کرد. به رفتن... به نموندن... می شه فکر کرد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام زندگی.... سلام بچه ها... خوبین؟دلم خیلی براتون تنگ شده بود اما متاسفانه امکان اینکه بتونم بیام نبود. حال منو اگه بپرسین خوبه وتعریفی نداره یه نفسی میاد و میره... بعضی وقتا حسابی خوبم و بعضی وقتا اینقدر گریه می کنم که ژاچشمام گود می افته و بدجور احساس تنهایی می کنم.دلم می خواد در این مورد بنویسم که.........: حالا دوباره رسیدم به جایی که لازم شد بگم یادش به خیر!... خیلی خوشحالم که یه دانش آموز دبیرستانی ام!...ازاینکه امسال باید تویک دبیرستان درس بخونم خیلی حس خوبی دارم ،دارم حس می کنم که دیگه بزرگترشدم. یادش به خیر !آخه این سه سال راهنمایی خیلی خوب بود مخصوصا امسال!... دوستای جالبی داشتم!... البته زیاد جالب نبودن آخه بودن اون ها در کنارم باعث شد جرات انجام کارهایی رو پیدا کنم که قبلا اینطور نبود. به هر حال چه خوب بود چه بدبود تموم شدو رفت پی کارش و از اول تعطیلات اصلا یادی از اون دوستام هم نکردم... بعضی وقتا ساعت انشا دبیر انشا وقتی موضوع انشارو پای تخته می نوشت حرص من در میومد!... مثلا شاید اولین موضوع انشا این بود:«تعطیلات تابستان را چگونه گذراندید؟!...» اوف!... حسابی اعصابم خورد می شدآآخه مگه ما بچه ایم که این موضوع انشاروبهمون می دادن؟!... حالا امروز می خوام ببینم تابستون 88 چطور بود؟!... اولش که عالی بود... یه مسافرت هفت روزه بدون مامانم اینا!...البته جای دوری که نبود مشهد بودولی همینکه امام رضا منو طلبیده بود و به پابوس این امام عزیز مشرف شده بودم حسابی به خودم میبالم... آخ!...چه حال عجیبی بهم دست داد وقتی انگشتام ظریحشون رو لمس کرد.از ته دل گریه می کردم و از امام رضا حاجت هامو می خواستم... وچقدر زود به آرزوهام رسیدم!...یک ماه بیشتر طول نکشید که به آرزوم رسیدم... وسطش هم عالی بود!... یه جشن عقدی کوچولو شادی هامو صد برابر کرد و بالاخره به آرزوم رسیدم و یکی از خواهرام نامزد کرد. بعدش هم که یه مسافرت سه-چهار روزه به زاهدان به همراه عمه ام داشتم که واقعا خوش گذشت... البته توتمام این مدت که این اتفاق های خوب افتاد من تو یه عالم دیگه بودم... مثلا رفته بودم زاهدان شاید بتونم با یه موضوع مهم کنار بیام اما این چند روز یه دفعه دلم می گرفت و وقتی روزی نیم ساعت صداشو می شنیدم آرووم می گرفتم و یه دفعه شارژمی شدم و روحیه ام عوض می شد!... آخرش هم می شه گفت عالی بود!... بازهم تویه عالم دیگه بودم و به فکر خریدبرای اول مهر بودم و همش لحظه شماری می کردم زودتر مهر از راه برسه.البته دلهره هم داشتم... وقتی به این پنج سالی که گذشت فکر می کنم دلم می گیره. آخه پنج سال تمام باهم بودیم...من و پانزده نفر از همکلاسی هام از چهارم دبستان تا سوم راهنمایی باهم بودیم وحالا یکدفعه هرکدوممون رفتیم یه دبیرستان!...البته بقیه هر کدوم سه چهار نفری باهم ان وفقط منم که تنهای تنها شدم... چقدر عالی بود این پنج سال...مخصوصا دوم و سوم راهنمایی...تمام معلماو مدیر و ناظم همه از دست ما داشتن کچل می شدن!... شده بودیم ارازل مدرسه!...شرو شیطون!...هرکاری که می خواستیم انجام بدیم حسابی باهم هماهنگ می شدیم.حتی یه بار با این شیطنت هامون درکلاس رو هم از جا کندیم!...هرکس نمی فهمید فکر می کرداز جنگل های آمازون فرارکردیم!... البته به قول دبیر ریاضی مون من حسابی آب زیر کاه بودم!...آخه مدیرو ناظم مدرسه و بیشتر معلم ها اینقدر ازمن تعریف می کردن و من شده بودم الگوی مدرسه!...مدیرمون همش می گفت:«از زهرا یاد بگیرید!... دختر به این خانمی...ساکت..مودب!...» همه سر کلاس ساکت می شستیم و به این تعریف هایی که از من می کرد گوش می دادیم و ووقتی در کلاس رو پشت سرشون می بستن همه می زدیم زیر خنده... یه بارهم که دبیر زبان مچم رو گرفت!... دبیر داشت پای تخته گرامر زبان رو درس می دادو من داشتم آخر کتاب دوستم متن ترانه ی خاطره ی بابک جهانبخش رو می نوشتم!...وای...یه دفعه سرم رو بالا گرفتم و دیدم بااخم بالای سرم ایستاده. اینقدر چاپلوسیشو کردم که راضی شدو کتاب رو باخودش نبره دفتر!... وای!...اینقدر باحال بود روزایی که ورزش داشتیم من و دوستم به بهانه ی سردرد ویا هرچیزی سر مربی مون رو شیره می مالیدیم و می رفتیم می شستیم و از هر دری حرف می زدیم!.یه بارهم از سالن ورزشی بی اجازه خارج شدیم و رفتیم یواشکی پفک و چیپس و کلی آت و آشغال خریدم. وقتی هم که هنر داشتیم همه وسط کلاس رژه می رفتیم... کاش می شد فقط برای چند دقیقه برگردیم به این روزای قشنگ. وقتی به این فکر می کنم که دوستام بازهم تا حدودی دورهم جمعا و خوش می گذرونن دلم می گیره... امیدوارم امسال بتونم با دخترای خوبی آشنا بشم... آخه سفارش کردن این سه سال فقط باید به درس فکر کنم و خودم رو برای رفتن به دانشگاه آماده کنم. خوب راست هم می گن...من که اینقدر رویا پردازی می کنم و فقط به داشنگاه های تهران فکر می کنم باید بچه درسخون باشم و دیگه این فکرای الکی عشق و عاشقی و چمیدونم این چیزارو بذارم کنارو این مسائل رو از مسائل درسی و مدرسه جداکنم و مثل سال های گذشته همین که دیدم می تونم به دوستام اعتماد کنم تمام حرفای دلم رو نریزم وسط دایره تا به درسام لطمه ای وارد نکنه. امیدوارم بتونم به این شعارهایی که می دم عمل کنم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یه چند روزی هم هسته که به خزان سلام گفتیم... اما هنوز باروونی نباریده... چقدر خوش می گذره مسیر مدرسه رو زیر باروون قدم بزنی و چتر هم باز نکنی و مثل موش آبکشیده بشی. وقتی باروون می باره یاد پارسال می افتم .اونموقع وقتی باروون می بارید من و دوستم می رفتیم تو حیاط مدرسه زیر باروون این ترانه ی سیاوش قمیشی رو زمزمه می کردیم و اون می گفت زیر باروون آرزو کن چون آرزوت برآورده می شه: توباروون که رفتی شبم زیرو روز شد یه بغض شکسته رفیق گلوم شد توباروون که رفتی دل باغچه پژمرد تمام وجودم توی آینه خط خورد هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره دلم غصه داره، دلم بی قراره نه شب عاشقانست نه رویا قشنگه دلم بی تو خونه دلم بی تو تنگه یه شب زیر بارون که چشمم به راهه می بینم که کوچه پر نور ماهه تو ماه منی که تو بارون رسیدی امید منی تو شب ناامیدی چه روزایی بود.... برمی گردم....
از اینکه دیر شد خیلی معذرت می خوام اما تو این مدت روحیه ام حسابی عوض شده! من حالم خوب شده و شاد شادم و دیگه هیچ غصه ای ندارم... زود زود با مطالب قشنگ بر می گردم... ببخشید دیر شد... دلم گرفته ... خیلی زیاد گرفته.... دوست دارم از دلم بنویسم.... خیلی طولانیه اما اگه دوست واقعیم باشین همراهیم خواهید کرد... نخونید هم عیبی نداره... یه روزی یکی پیدا می شه اینا رو بخونه.... فکر می کنم به این وبلاگ و صفحه هاش بیشتر می شه اعتماد کرد اما به برگه های دفتر خاطراتم.... اینارو همه می خونن و نمی دونم من کیم.... اما دفتر رو فقط چند نفر می خونن و من رو می شناسن... یه روزایی منم شاد بودم.... منم بچه بودم.... منم می خندیدم.... منم آرزوم فقط داشتن عروسک بود... منم می گفتم خدا کجاست؟ منم می خواستم بزرگ بشم... منم بازی می کردم... اما حالا.... دلم برای اون زهراکوچولو و شر و شیطون تنگه.... آهای!..... کجا رفتی؟.... من خودمو گم کردم.... من بزرگ شدم.... من نمی خندم... من آرزوم داشتن عروسک نیست... من بازی نمی کنم.... من عاشق شدم.... من شکستم.... من اشک ریختم... من تلخی هارو چشیدم... من بد بودم.... من به مرز جنون رسیدم... من دیوونه بازیس کردم... من به مرگ زیاد فکر کردم... من از زندگی سیر شدم... من عاشق فرارم... من عاشق خودکشی ام... من عاشق تنهایی ام... من از شلوغی می ترسم... من از روشنایی می ترسم... من از خشک و بی احساس بودن می ترسم... من از خودم می ترسم... از کارهام می ترسم... من خودم رو گم کردم... من خودم رو پیدا نکردم... من با این زهرا غریبه ام... من خودم رو نمی شناسم... من فقط می دونم بی اراده ام... فقط می دونم زیادی احساساتی ام... فقط می دونم زیادی عاشقم... فقط می دونم خیلی زود خر می شم... فقط می دونم خیلی زود به همه اعتماد می کنم... من کسی که خودم می خوام نیستم... من خودم نیستم... من اونی که می خوام نیستم... من می خوام شاد باسم... می خوام بخندم... می گن تو عوض شدی... می گن تو همون زهرایی هستی که اینقدر حرف می زد سرمون رو می برد؟ می گن تو همون زهرایی هستی که خنده هاش تموم نمی شد؟ حالا تموم شده!... خنده هام تموم شده... حالا گریه هام پایانی نداره... من چند سالمه؟!... 18 بهمن 14 سالگیم تموم شد... مگه من چقدر عمر کردم؟... من بزرگ شدم؟!.... نه!... من بچه تر از این حرفام... من فقط دیوانه ام... من زود عاشق شدم... من عاشق کسی شدم که نباید می شدم... عاشق کسی که می خوام ازش دوری کنم اما با حرفاش بهم نزدیک تر می شه... من از خودم فراری ام... من از عشقم می ترسم... من از خودم می ترسم... من از این روزا می ترسم... من از زندگی کردن می ترسم... عشقم می گه بیا زندگی کنیم!... اما من می ترسم... من بچه ام.... می گه بیا باهم باشیم... اما من می ترسم... می گه دستاتو بذار تو دستام... اما من می ترسم... پس من چرا عاشق شدم؟... من چرا بزرگ نمی شم؟.... اون می خواد بزرگ بشم... مگه بزرگ شدم.... اما من می ترسم... من از بزرگ شدن می ترسم... من از تنها بودن می ترسم... من عاشق تنهایی ام... من از عشقم می ترسم ... اما بی او بودن منو می ترسونه... من کی هستم؟... نمی دونم... من از چی نمی ترسم؟ نمی دونم... شما می دونید من کی هستم؟... از من چی می دونید؟.... منتظرم.... کمکم کنید تا خودم رو پیدا کنم.... قرار بود هر ۱۴ روز یک بار بیام اما دیدم بهتره به مناسبت روز مادر بیام و از این طریق روز مادر رو به مادر مهربون خودم و تمام مادرای مهربون توی دنیا تبریک بگم. ... مادرم روزت مبارک... می دونم خیلی وقت ها تو خیلی موارد رنجوندمش .... (من خیلی خودخواه بودم که رنجوندمش) وقتی یادم میاد از اولین لحظه ای که خبردار شده من یه روزی می خوام بیام به این دنیا تا همین امروز برای اینکه به اینجا برسم خیلی زحمت کشیده. وقتی بیمار بودم بالای سرم نشسته و شاید خو دشو سرزنش می کرده به خاطر بیماری من... وقتی خندیدم باهام خندیده و وقتی گریه کردم پا به پام اشک ریخته... دارم می گم اما می دونم بازهم یه روزی می رسه که قدرش رو ندونم!... می دونم من فرزند بدی براش بودم... آه!....خدایا.....منو ببخش و کاری کن مادرم هم منو ببخشه... همین سه چهار روز پیش رنجوندمش خیلی زیاد....سر یه موضوعی باهام اتمام حجت کردو من گریه کردم به خاطر اینکه نمی دونست تو چه شرایتی قرار دارم.اما وقتی سرم به سنگ خورد دیدم بد من رو نمی خواست.... من هم دو رکعت نماز شکر به جا آوردم به خاطر این دعواش و از خدا خواستم.... کاش به جای اینکه اینقدر خودشو عصبانی می کرد خیلی زود تر از اینها یکی می خوابوند توی گوشم!... اونوقت دستش رو می بوسیدم سر می ذاشتم رو شانه اش و های های گریه می کردم برای اینکه نگرانم بوده و من نمی فهمیدم. کاش یه روزی بتونم زحماتش رو جبران کنم. مادرم دوستت دارم بچه ها دوستتون دارم....بای ستاره ها می گن می خوای بخونی می گن می خوای همراه اون بمونی بااین خبر چشام پراز شبنمه به خاطرنبودنت باغمه وقتی به گوشت رسیده خندیدم به خاطرنبودنت رقصیدم این کارواسه دلخوشی دلم بود گلم فقط به جون تو دروغ بود آخه گلم چه طوری از نگاهت ازهمه ی غصه ها و خنده هات ساده و بی تفاوت می شه گذشت می شه که چشمو روی قصه ها بست ؟ نه گل من...نه نمی شه به جونت به جون خنده های مهربونت اگه فقط برات شدم یه تندیس عیبی نداره گل من ...یه پردیس شادی توبرای من عزیزه امیدوارم اشک روگونه ات نریزه شقایقا با رفتنت می میرن یه مدت طولانی غم می گیرن پرستوها توراه کوچ می پرن دیدی چطور شادی هارو می برن ؟ نه گل من نه به خدا نبودت واسه ی شهر عشق ما سکوته دلت میاد اون همه گل پرپر شن؟ قناریا هم همه در به در شن؟ دلت میاد ستاره های شب ها از اینهمه غصه و غم خبرشن؟ دلت میاد اشکمو در بیاری همش بگی توداری کم میاری ؟ عیبی نداره تسلیمم قشنگم!.... توراه عشق به خاطرت دورنگم برو...برو که دلمو شکستی اون چشمای روشنتو به روی اشکا بستی برو فدای سرت اینهمه غم من کی باشم؟...به پای تو می رسم؟ وقتی که گفتم تجدید نظر کن خندیدی و گفتی تو در حدمی؟ ! نه گل من در حد تو نیست دلم باید بمیرم و برم دلبرم در حد تو یه دل می خواد سنگ باشه کنارته،دلش واسه یکی دیگه تنگ باشه درحد تو یکی می خواد مثل تو دروغ بگه....حاشا کنه مثل تو امید وارم خدا تلافیشو سرت یه روزی در نیاره خوش باشی و غصه تو زندگیت پا نذاره این عشق که نه....یه دردسر بود واسم فقط و فقط غصه و غم بود واسم سلام دوستای خوبم.... اگه شعری که نوشتم زشته به بزرگی خودتون ببخشید.گاهی وقتا توی تنهایی واژه هایی رو که تو ذهنم غوغا به پا می کنند رو کنار هم می چینم که این هم یکی از همون هاست... نوشتم شاید حرفامو از بین واژه ها بخونید و با درکشون ضماد دردی باشید روی زخم های قلب شکسته ام.... از این به بعد سعی می کنم هر ۱۴ روز یه بار به وبلاگ سربزنم. دوستتون دارم................به امید دیدار


![]()

![]()



![]()



| Design By : Night Skin |

